مهندس امیررضا پوررضا
در بخش نخست ضمن تعریف آریستوکراسی و ویژگی های آن، آمد که صرف متولدشدن در یک خانواده منسوب به دستگاه دربار یا حکومت، از کسی آریستوکرات نمیسازد، گرچه عده ای می کوشند خود را در شمار آنان بیاورند. اینک ادامه سخن:
در نظامهای حکومتی قدیم، فرمانروا نماینده مونارشی بود، مجلس نماینده دمکراسی و سنا نماینده آریستوکراسی. اگر مونارشی از مسیر خارج شود، دیکتاتوری میشود؛ اگر دمکراسی از راه خود خارج شود، پوپولیسم (عوامگرایی)؛ و اگر آریستوکراسی خارج شود، اُلیگارشی پدیدار میشود. فیلسوفان متقدم معتقد بودند که «آریستودمکراسی» که ترکیبی از اینهاست، احتمال انحراف را پائین میآورد.
بر این نکته تأکید کنیم که اگر کسی تاجر بسیار ثروتمندی بود یا کارخانهدار بزرگی بود، دلیل نمیشود که آریستوکرات باشد یا فرزندانش در زمره آریستوکراتها به حساب بیایند. ممکن است قهرمان مدالآوری با مدالهای کمتر جایگاه بالایی در جامعه داشته باشد و جزء آریستوکراتهای ورزشی باشد و قهرمان دیگری با افتخارات بسیار بیشتر، این جایگاه را نداشته باشد؛ بنابراین گمان اینکه آریستوکرات یک انسان حکومتی است و حتماً هم به شکل موروثی آریستوکرات شده، یا کسی به دلیل ثروتش آریستوکرات است، برداشت غیر دقیقی از مفهوم آریستوکرات است.
به بیان دیگر آریستوکرات انسانی است که به ترتیبی در جامعه برجسته شده و دیده میشود و در این دیدهشدن نشان میدهد که مردمخواه و مصلحتاندیش است و این مشخصهها، به شکل بلندمدت ادامه پیدا میکند؛ بنابراین در قالب یک جمله شاید بتوان گفت: آریستوکرات تجمع درازمدت برجستگی، مردمدوستی، مصلحتاندیشی و استواری در این والاییهاست
گرچه در این نوشته به دنبال کیستی آریستوکرات و چگونگی آریستوکرات شدن نیستیم؛ اما لازم است تا حدی که برای روشن شدن موضوع کمک میکند، به آن بپردازیم. علاوه بر این، مجدداً به این نکته توجه داشته باشیم که ما در اینجا مفهوم «آریستوکراسی» در علوم سیاسی را برای معرفی مشخصههایی در شخصیت انسانهای جامعه و در دو کتاب داستان مورد نظر (دایی جان ناپلئون و بامداد خمار) به کار میگیریم. آریستوکرات بودن را در گفتگوهای اینچنینی، زمانی به کسی اطلاق میکنیم که در شخصیتش ارزشهای آریستوکراتیک را دارد و به آنها پایبندی نشان میدهد. مثال بسیار خوب برای به کارگیری اصطلاحات تخصصی برای بیان مفاهیم، «حافظ» است که در حد اعلا از اصطلاحات موسیقایی یا معماری یا سایر علوم و هنرها برای بیان مقصود استفاده کرده است:
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
*
گفتم: این جام جهانبین به تو کی داد حکیم؟
گفت: آن روز که این گنبد مینا میکرد
*
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار مَنش مهندس شد
آریستوکرات و انقلاب مشروطه
انقلاب مشروطه نمونه مناسبی برای بررسی در این مورد است. رهبران مشروطیت هیچکدام از خانواده سلطنتی یا از مقامات کشوری و لشکری نبودند؛ اما تقریباً همگی آریستوکرات بودند. نرسیدن انقلاب مشروطه به اهداف بلند و پیشرفتهای که داشت و منتهی شدنش به کودتای ۱۲۹۹، نهتنها به گرایشهای تجددخواهانة مردم لطمه زد، بلکه باعث شد آریستوکراتها نیز جایگاه پیشین خود را از دست بدهند. معدود آریستوکراتهایی که هنوز باقی مانده بودند مثل فروغی و دکتر مصدق، موفق شدند خدماتی انجام دهند؛ اما آنهم با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به مسیر تسلط خارجی رفت. این جریانات ضربه دیگری بر پیکره آسیبدیدة آریستوکراتها بود.
تا آنجا که اطلاع دارم، از انقلاب مشروطه به بعد، یا حتی مدتی پیش از آن، ما با یک اثر هنری پرفروش یا پرطرفدار در ایران مواجه نمیشویم که «ارزشهای آریستوکراتیک» در آن پررنگ و پسندیده باشد. این نشانه مهمی از عدم تمایل جامعه به ارزشهای آریستوکراتیک در آن دورههاست، حتی در بین جامعه نخبگانی و کتابخوان. بخشی از این بیتمایلی عمومی، پیامد رفتار آریستوکراتهای قلابی است و بخش دیگر فاصلهگرفتن جامعه از همه ارزشهایی است که پیشتر به آنها باور داشت و از سویی نیز حرکت به سوی ارزشهای مدرن غربی است.
تغییر نگاه جامعه
استقبالی که از داستان «بامداد خمار» شد، به همین دلیل شایان توجه جامعهشناختی است. در دورهای که کتاب خانم فتانه حاجسیدجوادی که ایشان هم منسوب به آریستوکراسی ایرانی هستند، در سالهای ابتدایی دهه هفتاد با فروش بالا و چاپهای متعدد مواجه شد، شاید مهمترین پیام جامعهشناختیاش، تغییر نگاه جامعه به ارزشهای آریستوکراتیک بود. شاید از زمان شکستهای کشورمان از روسیه، نوعی «بازاندیشی در ارزشها» رخ داد. یکی از نقاط اوج آن را میتوان انقلاب مشروطه دانست. در جریان آن انقلاب، بسیاری از ارزشهای پیشین زیر سؤال رفت و چندان به داشتههای خودمان شک کردیم که سعدی هنوز هم به جایگاهی که پیش از انقلاب مشروطه داشت، بازنگشته است. بگذریم از اینکه در دورهای او ماکیاوللی خوانده شد و در دورهای حتی سخنور بزرگی مثل دکتر شریعتی به او ناسزا گفت!
این شککردن در همه ارزشها شامل ارزشهای آریستوکراتیک هم شد و شاید بتوان گفت تا حد بسیار زیادی نهتنها زیر سؤال رفت، بلکه در مواردی به ضد ارزش تبدیل شد. نمونهای از آن را میتوان با پشتکردن جامعه به القاب و عناوینی دید که در دوره قاجار یکی از ارزشهای جامعه بود (فلانالدوله و فلانالسلطنه و...) پس از آنکه بهتدریج اعتبار خود را از دست داد، در دوره پهلوی بهکلی حذف شد. البته عناوین نظامی و علمی مثل تیمسار، سرکار، دکتر و مهندس جایشان را گرفت که در انقلاب ۵۷، جامعه آنها را هم کنار گذاشت و همه برای مدتها با عنوان خواهر و برادر خوانده میشدند. این بیمیلی به عنوان و درجه چندان بود که نهادهای نظامی تازهتأسیس هم فاقد هر گونه درجه بودند و فرمانده فقط عنوان «حاجی» داشت. در آن روزها علاوه بر بحث جدی انحلال ارتش، برخی به دنبال ایجاد «ارتش خلقی» و تشکیل «ارتش بیطبقه توحیدی» بودند و درجات نظامی را هم برنمیتابیدند.
تقریباً در تمام آثار سینمائی پرطرفدار آن سالها، آدم خوب و قهرمان داستان، فقیر و ندار بود؛ یا دختر خانواده ثروتمند عاشق پسر فقیر میشد، یا پسر خانواده ثروتمند عاشق دختر فقیری میشد و به ارزشهای خانوادگی پشت میکرد.
تقریباً در این آثار نمیبینیم که شخصی ثروتمند، آدم خوبی هم باشد یا افراد خانواده پس از پشتکردن به این ارزشها، به سمت آنها بازگردند. همه آدمهایی که با کفش واکسزده بودند، کت و شلوار و کراوات و ریش تراشیده داشتند، آدم خوب داستان نبودند. حتی هنرمندان محبوب موسیقی پاپ در نیمه دوم دهه پنجاه، تقریباً همگی ریش داشتند.
در آن دوره گرایشهای چپ از یک سو و گرایش به «هیپی استایل» از سوی دیگر، جوانها را از لباس پوشیدنهای اتوکشیده و کفش واکسخورده دور کرده بود. البته لباس پوشیدن اتوکشیده از نشانههای درجه چندم برای شناخت آریستوکراتها بود، ولی آنهم به دلیل ضدیت جامعه با غربگرایی کنار زده شده بود؛ غربگرایی ای که احمد فردید و سپس جلال آلاحمد آن را غربزدگی خواندند. به دلیل ناکامی انقلاب مشروطه در مشروط کردن قدرت به رأی ملت، جامعه هر آنچه را همراه آن انقلاب بود، ازجمله ارزشهای آریستوکراتیک را پس زد و به ارزشهای دیرین بازگشت.
انتقال تجربه
در «بامداد خمار» داستان با اعلام خطر یک نسل به نسل بعد که جوانان امروزی باشند، آغاز میشود. نسل قدیمی از تجربهاش و تاوان سنگینی که داده است، میگوید؛ از سالهای از دسترفته در خانهای جهنمی با شوهری لاابالی و مادرشوهری عفریته، از طردشدن از خانواده، از عشق نابود شده و به نفرت نشسته، از مرگ فرزند، ناتوانی از فرزندآوری و بالاخره فرار به خانه همسر پدر و همسر سوم پسرعمویی شدن که از دیرزمان دوستش میداشته. نسل قبل سعی دارد تجربهاش را به نسل جدید منتقل کند و بگوید که در مواجهه با دنیا و برای داشتن زندگی سالم و شاد، ارزشهای خود و ازجمله ارزشهای آریستوکراتیک را در نظر داشته باشد.
ایراد «رحیم» در شاگرد نجار بودن نبود. ایراد مادر رحیم هم در این نبود که آرایشگر است. حتی نویسنده، رحیم را در حین کار بسیار جذاب توصیف میکند. ایرادی که نویسنده در شخصیتپردازی توانمندانه به آنها نسبت میدهد، فرومایگی این دو از سویی و خوکردن محبوبه با ارزشهای آریستوکراتیک است که گام به گام عمق اشتباه در انتخاب را روشن میکند. به همان اندازه که رمان «داییجان ناپلئون» ارزشهای پست و پوکی را به باد انتقاد میگیرد که در قالب ارزشهای آریستوکراتیک نمایانده میشدند، «بامداد خمار» بر ارزشهای واقعاً ارزشمند آریستوکراتیک مهر تأیید میزند.
اگر تنها به تعداد نسخههای فروشرفته و تجدید چاپ رمان بامداد خمار نگاه کنیم، به ما میگوید که با یک پدیده مواجهیم. برای اینکه جامعهای را بشناسیم، لازم است به اینگونه پدیدههای پرتقاضا نگاهی معناجویانه بیندازیم. اگر میخواهیم از گرایش مردم در اوائل دهه هفتاد خبر داشته باشیم، بایست درباره «کلاه قرمزی و پسرخاله» بدانیم؛ کار ارزشمند ایرج طهماسب با عروسکگردانی دنیا فنیزاده و صداپیشگی حمید جبلی. اگر بخواهیم در مورد اوائل دهه چهل بیشتر بدانیم، «گنج قارون» به کارگردانی سیامک یاسمی به ما کمک میکند. اگر بخواهیم به سالهای دهه پنجاه فکر کنیم، «رضا موتوری»، «قیصر»، «دایره مینا»، «گاو»، «سفر سنگ» و... را باید ببینیم.
خوشبختانه قرار است با اقتباس از بامداد خمار و با کارگردانی خانم نرگس آبیار، سریالی ساخنه شود که امیدوارم به رمان نزدیک باشد و کمک کند جمع بیشتری در جامعه ما به ارزشهای آریستوکراتیک بیندیشند؛ ارزشهای بزرگوارانه و بزرگمنشانه.

شما چه نظری دارید؟